میخواهم در تمامی تنهایی های بزرگ شهر را بزنم.
میخواهم بادبادکی بسازم،با تمام روزنامه های بد خبر شهر...
میخواهم بدوم تا بلند ترین برج هایی که بر گور خانه های خاطره هامان بنا کردیم،
و ماهی سرخ حوض حیاطشان را،در جوی پای آن
رها کنم -تا حیات ماهی به آن همه سنگ سرد دهن کجی کند..-
میخواهم، با تو، تا تاریک ترین میعادگاه ها بروم..
میخواهم خواب ببینم، نبودن تو را...
میخواهم خواب ببینم که بیدارم... ودر بیداری ام هم باز تو را میخواهم....
و تمامی این خواستن ها، تنها از حضور توست....!
میدانم که تکیه داده ای به دیوار کاهگلی این خرابه....
میدانم که تکیه داده ای...!
میدانم که می شنوی...! پس؛ گوش کن: که...
این خواستن ها تنها از حضور توست...
تویی که مرا به من رساندی..
ومن دوستت میدارم...
دوستت میدارم، به سرزمین خاطره ها...
به میعاد گاه های تاریک،
به همه ی تنهایی های بزرگ،
و ماهی های سرخ بی خانه.... و بادبادک های بدخبر شهر،
که باد بی خبر،از بام خانه مان ربود....
دوستت میدارم.. به تمام خواب هایی که در بیداری میبینم..
و تمام بیداری هایی که می گویند، خواب است....!
دوستت میدارم..
به تمامی دقایق تلخ،که کند میگذرند...
در تک تک نفس هایم، به هنگام تماشای تمام نازیبایی ها....!
ای کاش کتابی بودم که نخوانده ای...
یا شهری که هرگز نرفته ای...
یا صندوقچه ای که کلیدش را گم کرده ای....
کاش کسی بودم که نمی شناختی اش...
شاید خدایت می شدم...!!
پ.ن: خدا مجهول است/خدا جالب است/خدا بودن خوب است/مجهول بودن هم گاهی خوب است../
روزی،
در جایی،
کسی که من، خیلی خیلی خیلی دوستش دارم، -شاید به قدر تو-،
گفته است،
"بعضی حرف ها را نمیشود با کلمه گفت،
حرف هایی برای نگفتن،
و وسعت روح آدمی به اندازه ی حرف هایی ست که برای نگفتن دارد..."
تو، از آن حرف هایی که نمی شود با کلمه گفت...
تو و لبخندت....
و... وای که روح من چه وسعتی دارد؛
وقتی که تو و لبخندت، حرف های ناگفتنی دلم باشید....ای کاش می شد،یه بطری خالی رو، از صدای خنده هات پر کنم. درست مث صدف که میزاری در گوشت و صدای دریا رو میشنوی، میزاشتم در گوشم و تا آخر دنیا صدای خنده هاتو گوش میکردم...
آخ که چقدر خوشبخت بودم اون موقع...!!